دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

❄Imaginary world❄
دیگران را ببخش، نه برای این که آنها لایق بخششند، بلکه تو لایق آرامشی !

**به نام یزدان پاک**

دوشنبه 2 مرداد 1396 18:05

نویسنده : ♫rose♫
درود بر مهربانوان
به وب من خوش اومدید
اینجا قوانین بسیار کمی داره و بسیار آسون هست
۱.فحش و دعوا ممنوع
۲.بی احترامی به من و نویسنده ممنوع
۳.ورود پسران بی ادب ترجیحاً ممنوع
قوانین پایان یافت
لیست نویسندگان عزیز:
yekta
negin
sarah
melody
miomy
zahra
mahzad
rose
michel dash
aylin
armita
delsa
angle of darkness
aida
miss cry baby
raridash
داخل نظرات همین پست میتونید باهم و با من صحبت کنید
بدرود مهربانوان



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 مرداد 1396 18:16

اهم ایهین اوهون-_____-

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 17:08

نویسنده : ❤rose-clair❤
یکتا یعنی من تورو میکشم-____-
282638 بار میگم دلم برات تنگ شده-_____-
تصمیم نداری بیایی؟-___-
بابا به خدا دلم تنگ شده



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 17:09

اهنگ های اکوئستریا 5

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 09:47

نویسنده : ファテメ
][
]


دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 09:49

بیوگرافی کامل من و کلر

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 15:48

نویسنده : ❤rose-clair❤
بعد 1000 سال میخوام بیوگرافی بذارم:|
مال کلر رو اینجا مینویسم مال خودمو ادامه
-----
اسم:کلر رزابلا
اسم میانی:کلر
فامیل:داگر
خواهر:تیلا، کاترین، کاترینا، سلینا، اما، میشل، الیزابت و.....
برادر:آلفرد، نایل(بقیه رو نمیدونم)
علایق:بچه ها،کمک به دیگران،جلوی قتل رو بگیره
تنفرات:اذیت کردن دیگران، قتل
قدرت:رنگ چشماش با توجه به حالش عوض میشه
غذای مورد علاقه:سالاد، سیب زمینی شکم پر@___@
غذایی که اصلا دوست نداره:گوشت و مرغ
بهترین دوست:لایت استار
دشمن:زامبی های گوست فایر:/
رنگ مورد علاقه:سبز آبی و مشکی
رنگی که اصلا دوست نداره:قرمز
تاریخ تولد:65/10/2

ادامه مطلب

دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 16:10

دلم براتون تنگ شده

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 14:34

نویسنده : ❤rose-clair❤

بعضی ها هستن.....که خیلی وقته نمیان
شاید شما نشناسینشون....ولی من میشناسم
مهزاد
فلوری نایت
توایلی سرعتی
ملودی(بالای 1 هفتس خبری ازش نیست)
تینا
دلسا
لطفا هرکی میدونه کجان بگه
دلم براتون تنگ شده بچه ها
+
یکتا تو هم 2 روزه نیومدی دلم برات تنگ شده



دیدگاهها : دلتنگ
آخرین ویرایش: - -

جیییییغغغغعغغ جییییییغغغععغغ جییییغغغغغ×________×

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 13:51

نویسنده : ❤rose-clair❤
من الان مردم×_____×
آلبوم جدید سون باند اومد بیرون×_____×
به اسم دنیای بعد تو×_____×
خییییلی هیجان دارم چشمام پر اشک شده×_______×



دیدگاهها : جیییییغ
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 13:52

ممنونم نگین

شنبه 2 اردیبهشت 1396 14:42

نویسنده : ❤rose-clair❤
ممنون عشقم
ولی بازم ببخشید



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 اردیبهشت 1396 14:43

پانی.... عزیزم!

شنبه 2 اردیبهشت 1396 13:23

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلام
پانی عزیزم تو کار اشتباهی نکردی
من یکم رفتارام تند بود
متاسفم اگه ناراحت شدی
ناراحت نباش
عذاب وجدان میگیرم عشقم
هنوزم نمیتونم نظر بدم مجبور شدم
یه باربا فایرفاکس میتونم یه بارم مثل الان نمیتونم



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 اردیبهشت 1396 13:27

نگییین....متاسفمممم

شنبه 2 اردیبهشت 1396 12:10

نویسنده : ❤rose-clair❤
من متاسفم
خیلی خیلی متاسفم
حرفی جز این ندارم
فقط میتونم بگم متاسفم
خیلی تند رفتم
معذرت میخواااام



دیدگاهها : متاسفم
آخرین ویرایش: - -

حرف دل من.....

جمعه 1 اردیبهشت 1396 20:34

نویسنده : ❤rose-clair❤
حرف دل خیلی از ما....
فقط... :)
سکوت....
و باز هم سکوت....
هیچوقت حرف دلمونو به کسی نزدیم....
مبادا شخص ناراحت بشه....
هعی....
اینه رسم زندگی....
همیشه میریزی تو خودت....
خیلی وقتا....کاسه صبرت لبریز میشه....
ولی باز هم چیزی نمیگی....
اینه حرف دل خیلی از ما....



دیدگاهها : :)
آخرین ویرایش: جمعه 1 اردیبهشت 1396 20:36

نتیجه نظرسنجی

پنجشنبه 31 فروردین 1396 14:48

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر و لایت و کلر و تیلا برنده شدن
مری و مدی و دایمند دوم شدن
بقیه هم مهم نیستن



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 فروردین 1396 14:51

کوشیییییی؟

چهارشنبه 30 فروردین 1396 22:16

نویسنده : ❤rose-clair❤
یکتا کجایییییییی؟



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: - -

هعی....:( (قسمت 3)

سه شنبه 29 فروردین 1396 21:14

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر یهو چشماش قرمز شد و با سرعت به طرف کاترینا دوید و اونو زمین انداخت
کاترین:کلررر....بس کننن
کاترینا که شمشیرش 1 متر اونطرف تر پرت شده بود، با زحمت شمشیرشو برداشت
-:بس کنین
کاترین و کاترینا باتعجب به اون طرف نگاه کردن....
کلر سرشو بالا اورد و دختری رو دید که موهای قرمز و پوست سفیدی داشت
کاترین:ل..لیلیان؟
کاترینا:تو اینجا چیکار میکنی؟
کلر چشماش به حالت عادی برگشت و افتاد رو زمین:لیلیان....کاترینا...کاترین....متاسفم که همچین خواهری دارید
بعد با گریه دوید و از اونا دور شد
لیلیان:کلررر...صبر کن
کاترین و کاترینا به سرعت دنبال کلر دویدن
لیلیان هم دنبالشون رفت
کلر همچنان گریه میکرد که محکم خورد به یه نفر و افتاد زمین
دختر چشماش مشکی بود و موهای مشکی لخت، با پوست سفیدی داشت
جین:به به!از این ورا!
کلر دستشو جلوی دهنش گرفت:ج...جین
جین پوزخندی به کلر زد و پشتشو به اون کرد:از خواهر جونت چه خبر؟
کلر:جین....من....
کاترین که میدوید و نفس نفس میزد:ولش کن جین
جین با حالتی متعجب برگشت:من کاریش ندارم فقط میگم چرا منو فراموش کرده
کاترین:-__-
لیلیان:کلرر...من تورو میکشم چرا یهو میری؟
کلر:من...متاسفم
کاترینا با صدایی ضعیف:تقصیر منه....
کاترین:-________-
جین:میشه این تعارف بازیا رو بیخیال شید؟-___-
کلر و کاترینا به هم زیر چشمی نگاهی کردن
کلر زیرلب:بهتره...برگردیم خونه
*فیسس فیسس*
لیلیان:درسته تیلا و بقیه خیلی نگرانن
*فیسسسسسس فیسسسس*
کاترینا:من....بعدا میام
کلر:م...ما...مااار
کاترین با خونسردی جلوی مار افعی وایساد و شمشیرشو پیچ و تاب داد
مار به طور غیر منتظره ای فرار کرد و رفت
همه:0____0
جین:خداحافظ بچه ها....دارم میرم پیش جاجد
بقیه:خداحافظ^_^
کلر نفس عمیقی کشید و چشماشو بست
لیلیان دستشو روی شونه کلر گذاشت
پارازیت:احساساتی شدمممممم
بقیه:-________-
کاترینا:خداحافظ بچه ها....من نمیام
کلر عصبانی شد:کاترینا میشه بس کنی؟
کاترین:بیخیالش....بخواد بیاد میاد
لیلیان:زود باشید باید سریع به پل هزار چیستان برسیم
همه(به جز کاترینا)به سمت پل دویدن و کوتوله ی پل این چیستان رو از اونا پرسید:سفت است ولی سنگ نیست، تخم میگذارد مرغ نیست، چهار پا دارد سگ نیست؟!
کلر:من چیزی به مغزم نمیرسه
کاترین:منم همینطور
لیلیان:اممم...به نظرتون....
کوتوله جیغ کشید:وقت تمومههههه
پل هزار چیستان شروع به ریختن کرد.....

ادامه داره
ببخشید میدونم خییییییلی مسخرس



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 فروردین 1396 22:46

هعی....:( (قسمت 2)

دوشنبه 28 فروردین 1396 22:00

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر از جا پرید....
پشتش رو نگاه کرد و دید یه مرد چاقو به دست با چشمای قرمز و موهای قهوه ای سوخته داره نزدیکش میشه....
کلر جیغ بلندی کشید:کمممک
مرد چاقوشو روی قلب کلر گذاشت و تا خواست فشار بده...
کاترینا شمشیرشو در آورد:نزدیک نشو
مرد چاقوشو به یه شمشیر تبدیل کرد( 0_0):با من نجنگ چون میمیری
کلر جیغ کشید:کاتریناااا لطفاااا
کاترینا به کلر گوش نمیکرد و فقط به مرد نگاه میکرد:مجبورم کردی
مرد پوزخندی زد
کاترینا شمشیرشو فرو کرد تو قلب مرد و اونو کشت
کلر:م...ممنونم
کاترینا باز هم به کلر توجهی نکرد و شمشیرشو با یه حرکت تمیز کرد و رفت
کلر فقط اونو دنبال کرد تا از نظرش محو شد
نشست رو زمین زانوهایش رو بغل کرد و گریه کرد:چرا همه چی اینجوری شد؟
-:گریه نکن کلر
کلر:ک..کاترین...اینجا چیکار میکنی؟
کاترین:فهمیدم اومدی اینجا گفتم بیام پیشت
کلر:من...ممنونم
کاترین لبخندی زد و کنار کلر نشست:بهتره برگردی گوست فایر....تو نمیتونی کاترینا رو راضی کنی
کلر:ولی تو چی؟
کاترین:من فعلا همینجا میمونم...کاترینا رو راضی میکنم و برمیگردم
کلر:منم پیشت میمونم
کاترین با بی حوصلگی و با لحنی قاطع:نه!تو برمیگردی پیش تیلا اینا
کلر:ولی...
کاترین:برو
کلر:ب...باشه
بعد پاشد رفت ولی نرفت گوست فایر بلکه رفت تو دل جنگل
کلر با خودش حرف میزد:من کاترینا رو پیدا میکنم به هر ترتیبی که شده...حتی تا پای مرگ هم میرم
*****
سمت کاترین...
کاترین خودشو پیش کاترینا ظاهر کرد:سلام
کاترینا با خشم به کاترین نگاه کرد:تنهام بذار
کاترین:میشه بس کنی؟بگرد گوست فایر و درست زندگیتو بکن
کاترینا:برام مهم نیست چی فکر میکنی من برنمیگردم
*****
کلر پشت درختی وایساده بود و به طور مخفیانه کاترین و کاترینا رو نگاه میکرد(پیداشون کرده بود)
تو دلش گفت:کاترینا...راضی شو دیگه

کاترینا:هیچکس منو دوست نداره منم برنمیگردم پس از اینجا برو
کلر یهو از پشت درخت بیرون اومد....
دستاشو مشت کرده بود و خشم کل وجودشو فرا گرفته بود:پس من توی اون خونه هیچ محسوب میشم درسته؟
کاترین:کلرررر
کاترینا با خشم تمام به کلر نگاه کرد
کلر چشماش قرمز شد و....

ادامه داره دیگه




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 22:34

هعی....:( (تقریبا یه داستان)

دوشنبه 28 فروردین 1396 21:05

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر یه روز صبح بیدار شد و دید که کاترینا نیست...از کاترین، تیلا، لیلیان و کل اعضای خانواده پرسید ولی بقیه نمیدونستن اون کجاس....
پس کلر بار و بندیلش رو جمع کرد و به سمت خونه ی پدر و مادر ناتنی کاترینا رفت(کلر میدونست چون سر اون قضیه کلر 9 سالش بود)...
از روبینا پرسید و اون گفت که کاترینا رفته....
کلر به سمت جنگل حرکت کرد....
هوا تاریک بود هیچ چیز رو نمیدید....
حتی اعضای بدن خودش رو هم نمیدید....
همینطور رفت تا صبح شد....
نشست تا استراحت کنه، که یه دختر دید که موهای مشکی لختی داشت و پشتش به کلر بود....
کلر یهو از جا پرید و با صدای ضعیفی:کاترینا؟
دختر یه نگاه به کلر انداخت و سریع شروع به دویدن کرد
کلر:کاترینا...نرو
دختر وایساد و با خشم به کلر نگاه کرد:ولم کن
کلر:کاترینا...خواهش میکنم
کاترینا:اگه برات مهم بودم زودتر میگفتی
کلر:من...من...
نشست رو زمین و هق هق کرد، چشماش آبی شد و سرش به شدت گیج رفت
چشماشو باز کرد و به کاترینا نگاه کرد:منو ببخش
کاترینا به کلر اعتنایی نکرد و با خشم از اونجا دور شد
کلر صداش تق بلندی شنید و از جا پرید...

ادامه دارد



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 21:25

نظر به پست یکتا

دوشنبه 28 فروردین 1396 20:09

نویسنده : ❤rose-clair❤
از دست میهن بلاگ-___-
*****
کلر:کا...کاتری...کاترینااااا  نه...نهههه...کجا میری...کاترینااااا



دیدگاهها : نمیتونی، تونستی به منم بگو:/
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 20:10



تعدادکلصفحات : 42 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...