دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

❄Imaginary world❄ - مطالب فروردین 1396
دیگران را ببخش، نه برای این که آنها لایق بخششند، بلکه تو لایق آرامشی !

نتیجه نظرسنجی

پنجشنبه 31 فروردین 1396 14:48

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر و لایت و کلر و تیلا برنده شدن
مری و مدی و دایمند دوم شدن
بقیه هم مهم نیستن



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 فروردین 1396 14:51

کوشیییییی؟

چهارشنبه 30 فروردین 1396 22:16

نویسنده : ❤rose-clair❤
یکتا کجایییییییی؟



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: - -

هعی....:( (قسمت 3)

سه شنبه 29 فروردین 1396 21:14

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر یهو چشماش قرمز شد و با سرعت به طرف کاترینا دوید و اونو زمین انداخت
کاترین:کلررر....بس کننن
کاترینا که شمشیرش 1 متر اونطرف تر پرت شده بود، با زحمت شمشیرشو برداشت
-:بس کنین
کاترین و کاترینا باتعجب به اون طرف نگاه کردن....
کلر سرشو بالا اورد و دختری رو دید که موهای قرمز و پوست سفیدی داشت
کاترین:ل..لیلیان؟
کاترینا:تو اینجا چیکار میکنی؟
کلر چشماش به حالت عادی برگشت و افتاد رو زمین:لیلیان....کاترینا...کاترین....متاسفم که همچین خواهری دارید
بعد با گریه دوید و از اونا دور شد
لیلیان:کلررر...صبر کن
کاترین و کاترینا به سرعت دنبال کلر دویدن
لیلیان هم دنبالشون رفت
کلر همچنان گریه میکرد که محکم خورد به یه نفر و افتاد زمین
دختر چشماش مشکی بود و موهای مشکی لخت، با پوست سفیدی داشت
جین:به به!از این ورا!
کلر دستشو جلوی دهنش گرفت:ج...جین
جین پوزخندی به کلر زد و پشتشو به اون کرد:از خواهر جونت چه خبر؟
کلر:جین....من....
کاترین که میدوید و نفس نفس میزد:ولش کن جین
جین با حالتی متعجب برگشت:من کاریش ندارم فقط میگم چرا منو فراموش کرده
کاترین:-__-
لیلیان:کلرر...من تورو میکشم چرا یهو میری؟
کلر:من...متاسفم
کاترینا با صدایی ضعیف:تقصیر منه....
کاترین:-________-
جین:میشه این تعارف بازیا رو بیخیال شید؟-___-
کلر و کاترینا به هم زیر چشمی نگاهی کردن
کلر زیرلب:بهتره...برگردیم خونه
*فیسس فیسس*
لیلیان:درسته تیلا و بقیه خیلی نگرانن
*فیسسسسسس فیسسسس*
کاترینا:من....بعدا میام
کلر:م...ما...مااار
کاترین با خونسردی جلوی مار افعی وایساد و شمشیرشو پیچ و تاب داد
مار به طور غیر منتظره ای فرار کرد و رفت
همه:0____0
جین:خداحافظ بچه ها....دارم میرم پیش جاجد
بقیه:خداحافظ^_^
کلر نفس عمیقی کشید و چشماشو بست
لیلیان دستشو روی شونه کلر گذاشت
پارازیت:احساساتی شدمممممم
بقیه:-________-
کاترینا:خداحافظ بچه ها....من نمیام
کلر عصبانی شد:کاترینا میشه بس کنی؟
کاترین:بیخیالش....بخواد بیاد میاد
لیلیان:زود باشید باید سریع به پل هزار چیستان برسیم
همه(به جز کاترینا)به سمت پل دویدن و کوتوله ی پل این چیستان رو از اونا پرسید:سفت است ولی سنگ نیست، تخم میگذارد مرغ نیست، چهار پا دارد سگ نیست؟!
کلر:من چیزی به مغزم نمیرسه
کاترین:منم همینطور
لیلیان:اممم...به نظرتون....
کوتوله جیغ کشید:وقت تمومههههه
پل هزار چیستان شروع به ریختن کرد.....

ادامه داره
ببخشید میدونم خییییییلی مسخرس



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 فروردین 1396 22:46

هعی....:( (قسمت 2)

دوشنبه 28 فروردین 1396 22:00

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر از جا پرید....
پشتش رو نگاه کرد و دید یه مرد چاقو به دست با چشمای قرمز و موهای قهوه ای سوخته داره نزدیکش میشه....
کلر جیغ بلندی کشید:کمممک
مرد چاقوشو روی قلب کلر گذاشت و تا خواست فشار بده...
کاترینا شمشیرشو در آورد:نزدیک نشو
مرد چاقوشو به یه شمشیر تبدیل کرد( 0_0):با من نجنگ چون میمیری
کلر جیغ کشید:کاتریناااا لطفاااا
کاترینا به کلر گوش نمیکرد و فقط به مرد نگاه میکرد:مجبورم کردی
مرد پوزخندی زد
کاترینا شمشیرشو فرو کرد تو قلب مرد و اونو کشت
کلر:م...ممنونم
کاترینا باز هم به کلر توجهی نکرد و شمشیرشو با یه حرکت تمیز کرد و رفت
کلر فقط اونو دنبال کرد تا از نظرش محو شد
نشست رو زمین زانوهایش رو بغل کرد و گریه کرد:چرا همه چی اینجوری شد؟
-:گریه نکن کلر
کلر:ک..کاترین...اینجا چیکار میکنی؟
کاترین:فهمیدم اومدی اینجا گفتم بیام پیشت
کلر:من...ممنونم
کاترین لبخندی زد و کنار کلر نشست:بهتره برگردی گوست فایر....تو نمیتونی کاترینا رو راضی کنی
کلر:ولی تو چی؟
کاترین:من فعلا همینجا میمونم...کاترینا رو راضی میکنم و برمیگردم
کلر:منم پیشت میمونم
کاترین با بی حوصلگی و با لحنی قاطع:نه!تو برمیگردی پیش تیلا اینا
کلر:ولی...
کاترین:برو
کلر:ب...باشه
بعد پاشد رفت ولی نرفت گوست فایر بلکه رفت تو دل جنگل
کلر با خودش حرف میزد:من کاترینا رو پیدا میکنم به هر ترتیبی که شده...حتی تا پای مرگ هم میرم
*****
سمت کاترین...
کاترین خودشو پیش کاترینا ظاهر کرد:سلام
کاترینا با خشم به کاترین نگاه کرد:تنهام بذار
کاترین:میشه بس کنی؟بگرد گوست فایر و درست زندگیتو بکن
کاترینا:برام مهم نیست چی فکر میکنی من برنمیگردم
*****
کلر پشت درختی وایساده بود و به طور مخفیانه کاترین و کاترینا رو نگاه میکرد(پیداشون کرده بود)
تو دلش گفت:کاترینا...راضی شو دیگه

کاترینا:هیچکس منو دوست نداره منم برنمیگردم پس از اینجا برو
کلر یهو از پشت درخت بیرون اومد....
دستاشو مشت کرده بود و خشم کل وجودشو فرا گرفته بود:پس من توی اون خونه هیچ محسوب میشم درسته؟
کاترین:کلرررر
کاترینا با خشم تمام به کلر نگاه کرد
کلر چشماش قرمز شد و....

ادامه داره دیگه




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 22:34

هعی....:( (تقریبا یه داستان)

دوشنبه 28 فروردین 1396 21:05

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر یه روز صبح بیدار شد و دید که کاترینا نیست...از کاترین، تیلا، لیلیان و کل اعضای خانواده پرسید ولی بقیه نمیدونستن اون کجاس....
پس کلر بار و بندیلش رو جمع کرد و به سمت خونه ی پدر و مادر ناتنی کاترینا رفت(کلر میدونست چون سر اون قضیه کلر 9 سالش بود)...
از روبینا پرسید و اون گفت که کاترینا رفته....
کلر به سمت جنگل حرکت کرد....
هوا تاریک بود هیچ چیز رو نمیدید....
حتی اعضای بدن خودش رو هم نمیدید....
همینطور رفت تا صبح شد....
نشست تا استراحت کنه، که یه دختر دید که موهای مشکی لختی داشت و پشتش به کلر بود....
کلر یهو از جا پرید و با صدای ضعیفی:کاترینا؟
دختر یه نگاه به کلر انداخت و سریع شروع به دویدن کرد
کلر:کاترینا...نرو
دختر وایساد و با خشم به کلر نگاه کرد:ولم کن
کلر:کاترینا...خواهش میکنم
کاترینا:اگه برات مهم بودم زودتر میگفتی
کلر:من...من...
نشست رو زمین و هق هق کرد، چشماش آبی شد و سرش به شدت گیج رفت
چشماشو باز کرد و به کاترینا نگاه کرد:منو ببخش
کاترینا به کلر اعتنایی نکرد و با خشم از اونجا دور شد
کلر صداش تق بلندی شنید و از جا پرید...

ادامه دارد



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 21:25

نظر به پست یکتا

دوشنبه 28 فروردین 1396 20:09

نویسنده : ❤rose-clair❤
از دست میهن بلاگ-___-
*****
کلر:کا...کاتری...کاترینااااا  نه...نهههه...کجا میری...کاترینااااا



دیدگاهها : نمیتونی، تونستی به منم بگو:/
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 20:10

اتفاق بسیارناگوار یا بهتر بگم داستان زندگی کاترینا!

دوشنبه 28 فروردین 1396 17:49

نویسنده : イェクタ ('3')~
*کاترینا*
اسم من بلک تیارا داگر هستش...اسم اصلیم کاترینا هست...من دو سالمه...اونروز با مادر بیرون رفتیم تا برای کلر کادوی تولد بخریم.
کاترین سرما خورده بود و نتونست بیاد.
داشتیم با مامان میرفتیم که جمعیت زیادی ادم بهمون حمله کردن.
من دستم ول شد.جمعیت من رو  با خودش برد.
دست و پا میزدم اما جمعیت خروشان از چیزی فرار میکرد.
مادر توی جمعیت غیب شد چند دقیقه بعد داد زد:کاترینا
و بعد از ترس چیزی توی یه کوچه دوید.
ماجرا چی بود؟!
آخخخخخ!
درد شدیدی توی سرم احساس کردم.
روی زمین ولو شدم  و سرمو گرفتم.
*بعد از بهوش اومدن*
من کی هستم؟!
اینجا کجاست؟!
یه جمعیت ادم پشت سر من بودن .
همه یا نیزه دستشون بود یا اتیش.
بعضیا زخمی یا مرده روی آسفالت بودن.
سرمو گرفتم.
پاشدم و چشممو مالیدم.
یه نوع پرنده ی بسیار بزرگ جلوی من بود.
خمیازه کشیدم و رفتم سمتش!
-اون دختر دیوونس!
-یه دختر یه ساله چطور میتونه شکستش بده؟!
برعکس ذهنتیاتم خیلی بی لکنت صحبت کردم:
تو چی هستی؟!
احساسش میکردم.
چشمام قرمز شده بود.
دوده ی کمرنگی(جوری که مردم میدیدن)دور من بود.
احساس کردم گوش یا دم یا همچین چیزایی دارم.
چند لحظه همه جا بی حرکت شد.
چشمامو بستم.
پشت پرنده دراومدم و زمین به حالت اصلیش برگشت.
-تله پورت کرد!!!
خواستم بهش بگم بیاد پیشم اما ناخواسته خودش اومد.
دستمو روی سرکش گذاشتم.
خیلی کوچولو شد.
بیهوش روی زمین بود.
توی دستم گرفتمش.
چنددقیقه بعد همه دور من جمع شدن
-تو چی هستی؟!
-هم تله پورت کردهم تله پاتی!
-برید کنار!
-بزارید بره پیش خانوادش!
سرمو پایین گرفتم:
من خانواده ندارم.
نمیدونستم خانواده چیه.
بیخود اون حرفو زدم.
اون خانم و اقا من رو پیش خودشون بردن.
*۱۴ سال بعد*
پدر از خونه برگشت.
از پله های طبقه سوم بدوبدو یی اومدم پایین.
بقلش کردم.
پدر و مادر من ادمای پولداری هستن.
هرچی بخوام برام فراهم میکنن.
پدرم گفت امروز تولدمه.
منو به پارکینگ برد!

واایییییییییی یه ماشین !
پرادو( =||||)
خیلی خوشحال شدم.

*سه ساعت بعد*
چیکو(پرندش)رو برداشتم.
ازش خواستم پشتیبانیم کنه.
سوار ماشین شدم و اروم رفتم.
تو جاده ی خلوت بودم که شخصی با شنل پرید تو ماشین!
-ببخشید...
-شما؟!@_@
-لطفا برید میگم!
تو راه بهش خیره شدم.
چشمای قرمز براقی داشت.
موهای لخد مشکی و پوست بسیار روشن کرم.
نفس نفس میزد‌
لبخندی زد:من ....
بهم چند لحظه خیره شدیم!
-وایییی کی فکر میکرد یه روز یهویی من همزادمو ببینم!
لبخند کمرنگی زدم:اسمتون؟
-من کاترین هستم ملقب به دارک تیارا!
سرم درد گرفت یه خاطراتی تو ذهنم اومد.
انگار اونو یه جایی دیدم.
-چندسالته؟
گفتم:۱۶!
-منم همینطور!امروز تولدمه.
ماشینو با ترس وایسوندم:منم!
لبخند کاترین خشک شد!
چطور ممکنه!
موبایلش زنگ زد!
روی موبایلش عکس یه خانم‌بود .
خاطرات ذهنم تکرار میشد!
اینا کی بودن؟
ناخداگاه گفتم:
کاترین داگر؟!
با تعجب نگاهم کرد:تو کی هستی!منو از کجا میشناسی!
نکنه تو...کاترینا هستی!
گوشیش دیوانه وار زنگ زد .
عکس شخص دیگه ای اومد سرم به شدت درد گرفت!
*****
سه ماهه که من به خونه اومدم .
زیاد استقبال نکردن اما ناراحت نیستم....میتونم تا چند وقت
تحملش کنم!
***
*زمان حال*
نمیتونم تحمل کنم.
کسی از دیدن من خوشحال نیست.
همه یکیدیگرو دوست دارن انگار من عضو دکوری خانوادم!
نمیتونم اینجا زندگی کنم.
وسایلم رو جمع کردم.
به مقدار کافی پول توبه کیفم گذاشتم.
قبلش...پیش پدر و مادر(ناخوانده)رفتم.
وارد خونه شدم.
دنیل،برادر کوچک ترم که چند سال ازم کوچیک تره رو دیدم که داشت با
دیوید،کوچک ترین پسر خانواده بازی میکرد.
دیوید با پرشی بلند بقل من اومد:کجا میری؟
-یه سفر کوچیک!
-کاتلینا!!
به سمت کوچک ترین عضو خانواده رفتم:کاملیا!
-دلم بلات تنج شده بود^^
گفتم:منم همینطور!
مادرم روبینا با چشمای قرمز ماتش بهم سلام کرد:کاترینا!(=|)
سریع بقلش رفتم:مادر!من...راجع به چیزی باید صحبت کنم...من باید برم
مادر درکم میکرد پس بدون معطلی اجازه داد برم
روبینا:به پدرت الیوت میگم.خداحافظ
******
به سمت غروب افتاب میزفتم.برام لذت بخش بود.
نمیدونستم کجا میرم.
اونقدر دویدم تا به تاریکی عمیقی رسیدم.
هیچ چیز جز تاریکی ندیدم







دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 19:47

مشکل نظر دادن

شنبه 26 فروردین 1396 23:56

نویسنده : ★light star★
سلام....
خب باید بگم من تا همین چند دیقه پیش این مشکلو نداشتم ولی الان منم نمیتونم نظر بدم....مشکل اصلی از گوگل کروم هستش....
یعنی ما باید صبر کنیم تا یه به روزرسانی جدید از کروم وارد بشه و اونو به یک برنامه نسخه پشتیبانی شده آپدیت کنیم
البته این فقط یه نظریه از تو مخ خودمه...چون با این چیزا زیاد سرو کار دارم
و اینکه الان فقط زمان این مشکلو درست میکنه کاری از دستمون بر نمیاد...
مرورگر های دیگه هم سرعت خوبی ندارن:/
البته نظریه دوم من هم روی میهن بلاگه چون توی سایتای دیگه(بلاگفا,پرشین بلاگ و...)نظرات به درستی ارسال میشه...
شاید ایراد از میهن بلاگ هستش که فعلا باید بصبریم:/



دیدگاهها : میدونم نمیتونی نظر بدی...پ بیخی:)
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 فروردین 1396 13:20

وقتی قلب کلر میشکنه:(

شنبه 26 فروردین 1396 13:51

نویسنده : ❤rose-clair❤



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: شنبه 26 فروردین 1396 13:52

قاتی پاتی0_0

شنبه 26 فروردین 1396 12:07

نویسنده : ❤rose-clair❤
همه چی قاتی پاتی شده نمیتونم به وبای دیگه نظر بدم0_0



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 26 فروردین 1396 12:07

کلر استار

جمعه 25 فروردین 1396 18:21

نویسنده : ❤rose-clair❤
ترکیب کلر و لایت



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: جمعه 25 فروردین 1396 18:22

کلر وقتی میخواد دوستا و خواهراش رو آروم کنه

دوشنبه 21 فروردین 1396 19:58

نویسنده : ❤rose-clair❤



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: - -

کلر و بهترین دوستش

دوشنبه 21 فروردین 1396 19:36

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر:عاشقتـــــم لایت



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 فروردین 1396 19:37

کلر و خواهر جونیش

دوشنبه 21 فروردین 1396 18:53

نویسنده : ❤rose-clair❤
کلر:ببخشید بد شده کاترین جونم



دیدگاهها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 فروردین 1396 18:54

کلر....:(

دوشنبه 21 فروردین 1396 00:46

نویسنده : ❤rose-clair❤
سلام....
من مریسونم....
کلر جدیدا شدییید افسرده شده....
یه اتفاقاتی برای بهترین دوستش(لایت استار)و خواهرش(کاترین)افتاده....
که باعث شده خودشم دچار حملات عصبی بشه....
دلش میخواد همه چی مثل گذشته بشه....
اگه دقت کنید روی دفترش هم نوشته I love past(گذشته رو دوست دارم)....
میتونید سعی کنید شادش کنید؟:(....



دیدگاهها : :((((
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 فروردین 1396 00:51



تعدادکلصفحات : 2 1 2